يحيى السهروردي ( شيخ اشراق )

11

مجموعه مصنفات شيخ اشراق

مىشوند اگر اقتضاى جسمى بودى ، همهء اجسام در آن برابر بودندى . و چون اجسام را تناهى ثابت شد ، همهء اجسام را دهندهء « 1 » مقدار و صفات و وجود چيزيست نه جسم و نه صفت جسم . ( 13 ) و بدان كه مردم اشارت ميكنند بجهات همچون « 2 » بالا و زير ، و حركات مختلف مىشود به بالا و زير . اگر جهات چيزى نبودندى موجود اشارت بدان نشايستى كردن ، كه حركت و اشارت سوى ناچيز محالست « 3 » . و اگر همهء جهات بيك چشم « 4 » « 5 » متشابه بودى ، ازو جهات مختلف حاصل نشدى ، كه بعضى ببالائى « 6 » و زيرى اولاتر نبودى از بعضى . و چون اجسام را تناهى واجبست از هر سوى ، اشارات را « 7 » غايتى باشد و آن غايت پاره نپذيرد ، كه اگر پاره شود وراى غايت چيزى نباشد ، حركتش در ناچيز افتد و سوى ناچيز ، و اين محالست . پس آن چيز كه محدّد « 8 » جمله جهاتست و وراى او چيزى نيست پاره نپذيرد . و نشايد كه غايات جسمها « 9 » بسيار باشند « 10 » ، خواه زير و « 11 » خواه بالاى آن ، كه جسمهاى بسيار را اجتماع ممكن بود ، پس افتراق ممكن بود « 12 » . و چون غايات مفترق « 13 » شوند ، حركتشان در ناچيز « 14 » و سوى ناچيزى « 15 » افتد و اين محالست . و نشايد كه در « 16 » يك جسم باشد « 17 » در يك جهت كه ديگر جهات ازو متعيّن

--> ( 1 ) دهنده : نهنده S ( 2 ) همچون : همچو SH ( 3 ) اشارت سوى ناچيز محالست : اشارت بر ناچيز محال باشد H ، اشارت بر معدوم محال باشد S ( 4 ) همهء جهات بيك چشم : بر جهات S ( 5 ) بيك چشم : - H ، يك جسم T ( 6 ) ببالائى : به بالا SH ( 7 ) اشارات را : اشارات F ( 8 ) محدد : مجرد F ، محدود H ( 9 ) غايات جسمها : غايات جمله از جسمها F ، غايت SH ( 10 ) باشند : باشد SH ( 11 ) خواه زيرو : خواه دو باد F ( 12 ) پس افتراق ممكن بود : - F ، ممكن نبود SH ( 13 ) مفترق : متفرق F ( 14 ) ناچيز : تا خير H ( 15 ) ناچيزى : ناچيز سوى F ( 16 ) كه در : كه از F ( 17 ) باشد : باشند F